تبلیغات
 یکی هست که بهم میگه قند.
دیروز را به عنوان زندگی‌بخش‌ترین روز عمرم ثبت می‌کنم.

تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : قند | نظرات
یک وقت‌هایی هست که می‌نویسید برای آن که نوشته باشید. برای این که اگر کسی از شما بپرسد: «آیا شما نویسنده هستید؟»، سری بالا بگیرید و محکم جواب بدهید: «بله. من نویسنده هستم.» خب، اگر این طوری بنویسید واقعاً معلوم نیست نویسنده باشید. در کمال احترام فکر می‌کنم چیزی که نوشته‌اید حتی به درد خودتان هم نخورد.

یک وقت‌هایی اما هست که می‌نویسید، چون چاره‌ای به جز نوشتن ندارید. برای آرام گرفتن، برای لذت بردن از درد، برای درک بیشتر مفهوم زندگی، برای نوازش کردن صورت مرگ... و به طور خلاصه برای «ادامه دادن» باید بنویسید. وقتی این طور به نوشتن وابسته باشید، دیگر مهم نیست که کسی از شما بپرسد «آیا شما نویسنده هستید؟» یا نه، حتی اگر خودتان هم نفهمید، شما نویسنده هستید.

+ من به نوشتن وابسته نبودم. حالا وابسته شده‌ام. واژه‌ها از من فرار نمی‌کنند. داریم با هم دوست می‌شویم، هرچند هنوز اعتماد بین‌مان صد در صدی نیست. این‌ها را مدیون یک نفرم. یک نفر که به من گفت قند. گفت قند و دیدم برای درک مفهوم قند و کنار آمدن با قند بودن باید بنویسم. این‌ها را مدیون «او» هستم.

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : قند | نظرات
زندگی خیلی چیزها کنار هم است. فقط این چیز و آن چیز و این یکی چیز و آن یکی چیز و چیز دیگر و این چیز دیگر و آن چیز دیگر نیست. اگر سرتان خیلی پایین باشد، بالا را نمی‌بینید. اگر سرتان خیلی بالا باشد، پایین را نمی‌بینید...

آدم باید جلویش را نگاه کند. من جلویم را نگاه کردم و دیدم یک نفر زل زده توی چشم‌هایم و دارد به من می‌گوید: قند.
و بعد من دلم ریخت.

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 | 10:43 ق.ظ | نویسنده : قند | نظرات
بعضی وقت‌ها بعضی آدم‌ها باید بیایند و یک تلنگر به تو بزنند تا بفهمی هنوز زنده‌ای. می‌دانی، قرار نیست فاصله‌ات با مرگ مشخص باشد، همین که بدانی هنوز زنده‌ای کافی است.
تاریخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : قند | نظرات

  • paper | دلــریز | پــــرسیــــن دنــــلود